باد ما را خواهد برد

زندگی مجموعه ایست در هم برهم پیچیده و گاه ناهمگون از اوهام خیالات آرزوها شکستها ظفر یافتنها و همه عقده های فروخورده و تمامی ناکامی های تک تک انسانها.از اسطوره تمنای سیب توسط آدم تا وسوسه حوا و همه حقارتها و بزرگی فروختنهای بالانشینها و فروافتاده های این کره خاکی.گاهی آدم فکر میکند این همه هیاهو و کشمکش و دویدنها و زد و خورد برای چه؟مگر نه اینست که همه خواهیم مرد.چه بسیارند کسانیکه ناآمده باید بروند و کم نیستند آدمهایی که اصلا نمی دانند فرصت بی بازگشت عمر را صرف چه کرده اند.هستند کسانیکه حسرتهایشان به سان خاک فرو برنده گور ایشان را در خود میکشد.بازی کودکانه زندگی را بعضی به شدت جدی می گیرند و این قطعا بزرگترین حماقتهاست چرا که ما جمعی موجودات سرگشته و تیپا خورده ایم که تنها و در میان ترسی خودساخته رعا می شویم.با همین ترس جدالها کرده عاقبت خسته و تنها به سویی دیگر می گریزیم.ترسناک است و مایه نومیدی چرا که با همه آرزوها و ادعاهایمان همه هیچیم در پی پوچ.

یلدای ایرانیان

نیاکان ما یلدا این بلندترین شب سال را به عنوان سالروز تولد الهه مینو و در جهت پاسداری از حرمت انسانها جشن میگرفتند.یلدا در برگیرنده عمده سنتهای ایرانی است از شب نشینی و شادخواری گرفته تا قصه گویی و مهمهانی رفتن و با هم بودن.مردمان این خاک در سنتهای باستانی خود کمتر اندوه و نوحه گری و طلبکار بودن از طبیعت داشته و برعکس عمدتا با جشن و شادکامی به شکرگزاری از نعمتهای پروردگار خویش دلخوش به فرداها بوده اند.سنت انتقام و کینه کشی و رسم وقیح برده داری و تاختن بر همسایه گانشان را هیچگاه جزو ارزشهای خود طبقه بندی نکرده همواره سعی در صلح و توسعه دوستی و آبادانی زمین داشته اند.ایرانی قربانی کردن حیوانات اهلی را مذموم دانسته در پی خردورزی و زندگی عاری از خشونت بوده است.یلدا جزو معدود سنتهای جان به در برده از هجوم های دهشتناک دشمنان است بر این خاک داغدار و بلا دیده.

استیصال

در منابع تاریخی آمده که به هنگام هجوم بنیان کن مغولان یک نفر سرباز مغولی به تنهایی وارد روستایی شده همه اهالی را در میدان ده جمع کرد که بیایید تا شما را بکشم.بعد آمدن جمعیت مغول به قصد کشیدن شمشیر دست به طرف غلاف آویخته به کمرش برد اما متوجه شد که شمشیرش نیست.غلاف خالی بود و مغول یادش آمد که در منزلی به فاصله چند فرسنگی روستا شمشیرش را زیر سر گذاشته و ساعتی را خوابیده بود اما بعد از بیدار شدن آنقدر عجله کرده بود که شمشیر را فراموشش شده بود بردارد.مغول بعد به یادآوردن قضیه با تشدد به جمعیت مرد و زن و خرد و کلان روبرویش نهیب زد که فلان فلان شده ها همینجا بمانید تا من بروم شمشیرم را بیاورم و گردن همه تان را بزنم.مغول سرآسیمه سوار اسبش شده به تاخت رفت و این رفتن و برگشتن وی در مسیر چند فرسنگی مزبور چندین ساعت طول کشید اما وقتی که دوباره و این بار با شمشیر به میدان ده برگشت متحیرانه دید که مردمان روستا همچنان مستاصل و ترس خورده به انتظار او ایستاده اند و وقتی که فحششان داد و خشمگینانه پرسش که چرا فرار نکرده اید از سوی ایشان جواب شنید که به کجا فرار میکردیم.گیرم که از دست تو می گریختم گیرم که ازین روستا میرفتیم گیرم که ازین شهر و ولایت میرفتیم مگر نه اینست که همه جا سیر سم مغولان است و هر جا هرکس را ببینند میکشند پس ما نرفتیم و ماندیم  به انتظار.

خسته از تذبذب

ابوالقاسم خان قره گوزلو ملقب به ناصرالملک از رجال سرشناس عرصه سیاست ایران رییس ایل قاجار و نیز چند سالی هم نایب السلطنه احمدشاه  و اولین ایرانی فارغ التحصیل لندن و آکسفورد بود.وی که در دانشگاه هم دوره سیاستمدار مشهور انگلیسی لرد جرج کرزن وزیر خارجه و نایب السلطنه بریتانیا در هند و مستعمرات شرقی بود میگوید زمانی که احمدشاه زیر بار قرارداد۱۹۱۹نرفت و انگلیسیها تصمیم به عبور از وی و قاجاریه گرفتند من توی لندن بودم و به جهت چاره جویی پیش دوستم لرد کرزن رفتم اما او حمام بود و خانمش با خوشرویی مرا پذیرفته ازم استقبال و پذیرایی نمود و نیم ساعتی در منزل ایشان نشستم تا شوهرش از حمام بیرون آمد.من مستاصل به لرد کرزن گفتم حالا که احمدشاه حاضر به همراهی نیست یکی دیگر از میان خانواده ما را انتخاب کنید برای سلطنت تا پادشاهی از قاجارها منقطع نشود اما در مقابل خواهشهای من لرد کرزن با استیصال جوابم داد که:متاسفم ما دیگه خسته شدیم از این وضعیتها از این تذبذب و سستی و حرفهای بی پشتوانه شماها ما از شما خسته شدیم.

حالا وقت سگ کشی است...

یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران با این کلمات و در قالب گفتار متن و نریشن شروع میشود.سگها اغلب موقع تغییر فصل و به هنگامه رسیدن بهار رو به ازدیاد نسل و زاد و ولد میگذارند و از همین جاست که سگهای ولگرد و گاها توله هایشان بیشتر از قبل در معابر عمومی دیده شده گهگاه چنان زیاد و سرگردانند که موجب هراس عابران عبوری شده برای ابراز وجود اقدام به پارس کردن و تعقیب آدمیان میکنند.در این قبیل مواقع شهرداری چند نفری را با چندین قبضه اسلحه شکار مامور کشتن سگها میکند ابته به هنگام کسری بودجه و نبود امکانات یا حتی دستنگ شدن سگ کشها شهرداری مقادیری سم خریده با ریختن در خمیر و تهیه نان مخصوص عرصه معابر عمومی را از لوث وجود این موجودات مزاحم پاک میکند.زه و زا کردن سگهای ولگرد گاه چنان شتابناک است که سگ کشها را ذله میکند.زمانی هم التماسهای گروههای هوادار حقوق حیوانات دولت را مجاب میکند که تنها به مقطوع النسل کردن سگها اکتفا کند.اما خوب گاهی هم شرایط بغرنج و اورژانسی جامعه باعث میشود تا همه سگها را فراموش کنند و در این جور مواقع خیلی خوش به حال سگها میشود چرا که آنها هم می فهمند جامعه به اندازه کافی مشکلات خودش را دارد و برای همین هم فعلا و تا اطلاع ثانوی وقت سگ کشی نیست اما جنبه تراژیک و شاید هم درام کمدی ماجرا آنجاست که بالاخره روزی وقت سگ کشی میشود و قطعا آنروز خیلی دور و دیر نیست حتی اگر آنروز دیگر هیچکدام از انسانهای جامعه امروز ما نباشند.

سکوت بره ها

در فیلم سینمایی سکوت بره ها صحنه ای هست که دختر جوان کارآموز اداره پلیس خاطره ای را از دوران کودکیش به یاد آورده و تعریف میکند:آنجا که صبح زود از سر و صدای بیرون بیدار شده و شتابان خود را به جلوی اصطبل میرساند و آنجاست که صحنه دلخراشی روبرو میشود:چند نفر دارند بره های پروار شده بهاری را یکی یکی دم تیغ داده و میکشند.بره ها پروار شده اند که در همچین روزی دسته جمعی کشته شوند که البته این مساله ایست کاملا عادی اما آنچه که فضا را برای دختر دهشتناکتر از قبل جلوه میدهد اینکه او بره ها را می بیند که در گوشه آغل جمع شده و از ترس دائم پشت هم گریخته و میخواهند چند لحظه ای بیشتر میان سکوت هم قایم بشوند.دخترک مظطرب جلو میدود و هراسناک در را برای بره ها باز میکند اما بدبختانه آنها فرار نمیکنند گویا اصلا یاد نگرفته اند و همچنان نوبت خود را برای رفتن به زیر تیغ انتظار میکشند.

درباره علی اصغر حکمت

بعضی چیزها را به هیچ نحوی نمیشود از حافظه جمعی جامعه حذف کرد.چیزهایی مثل خدمت و خیانت افراد را.علی اصغر حکمت جزو معدود ساستمداران باسواد ایران بوده است.مردی که که در امر توسعه معارف و آموزش و پرورش نوین در ایران عصر پهلوی اول نقش مهمی داشت.باسواد کردن جامعه ایکه بیش از نود درصد آن بی سواد بودن کاری بس عظیم . ارجدار در حد یک انقلاب کلان اجتماعی است.حکمت در توسعه مدارس جدید و نیز پایه گذاری دانشسرا عالی و سپس دانشگاه تهران نقش غیر قابا انکاری داشت به گونه ای که چه بخواهیم چه نخواهیم و چه بخواهند و چه نخواهند نام وی در زمره خدمتگزاران به فرهنگ و ادبیات ایران پیوند خورده هرچند که در عرصه کنشگری سیاسی لغزشهایی نیز داشته باشد و این بی رحمی تنها از آن تاریخ است که هیچ اثری را از هیچ صاحب اثری فراموش و یا به عمد و سهو پنهان نمیکند.

دکتر سیاسی پرچمدار استقلال دانشگاه

دکتر علی اکبر سیاسی در خانواده ای تاجرپیشه و از پدری یزدی متولد شد.وی دانش آموخته دارالفنون و مدرسه علوم سیاسی بود که برای ادامه تحصیل در اواخر عهد قاجار از سوی دولت روانه پاریس شد.دکتر سیاسی پایه گذار علم روانشناسی در ایران بود.نامبرده در عهد پهلوی اول نقشی بی بدیل داشت در راه تاسیس دانشسرای عالی و سپس دانشگاه تهران.بعد وقایع شهریور۱۳۲۰و در کابینه قوام وزیر فرهنگ شده قانون استقلال دانشگاه  را مصوب نموده این مرکز را از تحت قیمومت دولت و وزیر وقت فرهنگ خارج نموده طبق قانون جدید تعیین ریاست دانشگاه را به شورای اساتید محول نموده خود از زمستان۱۳۲۱تا سال ۱۳۳۳از سوی هیئت امنای دانشگاه عهده دار مقام ریاست آن بود.دکتر سیاسی بعد از پایان جنگ جهانی اول به همراه هیئت ایرانی به آمریکا رفته در تنظیم منشور سازمان ملل شرکت داشت و پیشنهاد تشکیل نهاد فرهنگی سازمان یونسکو را ارائه نمود.دکتر سیاسی مکرر در مکرر برای دفاع از اساتید و دانشجویان در مقابا دولت دستگاههای نظامی و امنیتی و حتی شخص شاه ایستاده مانع از دخالت آنها در امور داخلی دانشگاه شد.وی چندین بار وزیر فرهنگ وزیر مشاور و حتی وزیر امور خارجه شد اما آنچه که نام وی را برای اهل فرهنگ ماندگار نمود آثار علمی و ترجمه ها و بویژه مجاهدتهای او در جهت حفظ حریم دانشگاه بود.او مردی بزرگ بود خدایش بزرگ بدارد انشاالله.

برای گلرخسار صفی آوا

این بانوی ادیب و پارسی زبان به درستی مادر شعر و ادبیات تاجیکستان لقب گرفته است.گلرخسار در زمستان ۱۳۸۹با قطار از تهران به یزد آمد و در مسیری که میرفت به جنوب و جزیره قشم و گرمای خلیج فارس چند روزی را در کویر ماند و علاوه بر حضور در جمع شاعران شهر و شعرخوانی شبی را هم میهمان دانشجویان دانشکده زبان و ادبیات فارسی بود و با آن لهجه و کلماتی اصیل که از پارسی دری می جوشیدند همه را به وجد آورد و به واقع بوی جوی مولیان را در فضا آکند.گلرخسار و حرفهایش زنده کننده حس نوستالژیک نسبت به میراث کهن خراسان بزرگ بود برای همه گان.او بی پروا کشور ما را بی نیاز از تانک و توپ و تیر و تفنگ و انرژی هسته ای دانسته می گفت بهترین سلاحها همین میراث ارزشمند زبان و فرهنگ پارسی است اگر که اهل سیاست قدرش را بدانند.گلرخسار که بعد فروپاشی شوروی زمانی را در پارلمان و کشمکشهای سیاسی تاجیکها سر کرده بوده اینک تنها پناهگاه انسانها را ادبیات میدانست موسیقی و هنر.جان کلام این بانوی فاضل این بود که به هوش باشیم و بدانیم که شاهنامه وطن است.

مثل شهر مثل مادربزرگ

غروب چهارشنبه دیروز مادربزرگم مرد.زیر پتو کنار بخاری و درست همانجا که خوابیده بود رفت و یک زندگی تمام شد.توی شناسنامه اش ۸۹ساله نشان میداد.دوران پهلوی اول و وقایعی نظیر کشف حجاب را کامل درک کرده بود و از آنجا که آنروزها سجل ها را زیاد دقیق نبوده اند در گرفتنش شاید نود یا حتی یکی دو سال بیشتر هم داشت با هفتاد و اندی بچه عروس و داماد و نوه و نتیجه و چندتایی هم نبیره.مادربزرگی نبود که از تیپ معمول مادربزرگهای قصه ها باشد پدرش مالک و زمین دار بوده بود و اواخر دوره قاجارها به حج رفته بود با قافله ای چنانکه مرسوم آنزمان بوده و گویا از بندرعباس را هم با کشتی و اندک تجارت و داد و ستدی هم داشته با شهرهای دیگر در زمان حیات خود و مادربزرگ من دختر چنین حاجی طایفه دار سیدی بود و این تنها رگه من که مالکان آب و زمین ایرانیان می رسد و البته هیچگاه افسوس نخوردم که کاش بچه مالکی دنیا می آمدم یا میراثدار فئودالیسمی رو به زوال.مادربزرگم هیچگاه ندیدم لالایی بگوید و بیشتر روحیات مردانه داشت و توی بچگی شنیده بودم که دیگران میگفتند رو دار و شرو هست و بعدها که بزرگ شدم و صفحاتی خواندم از تاریخ اجتماعی مردمان ایران دانستم که این خلق و خوی مردانه و جسارت گونه اش برای رو در رو شدن با مسائلی که زنهای معمول اطرافمان حذر داشتن از حتی نزدیک شدن برخاسته از همان تربیت خاص خانه های مالکان این ولایت داشته و دیگر آنکه بعد پدر و مادرم بی شک همین مادربزگ مادری ام که رفت بیشترین نقش را پرورش لااقل جسمانی من داشته است و من اما هیچگاه استعداد نداشتم تا از خلقیاتش که بر شمردم یاد بگیرم و او زنی بود سخت از آن تیپ زنهای سخت قصه های محمود دولت آبادی که برای زندگی کردن و اداره امورات خود در جامعه مردسالار ایرانی چندان متکی به پدر و شوهر و برادر و سایر مردهای فامیل نیستند.حقی که به گردنم داشت شاید از همه نوه ها و نتیجه ها و نبیره هایش بیشتر بوده باشد.مادربزرگی بود که بی گمانم پایان یک نسل اند و بی گمان او هم تا اینک دیگر کلمه شده و حالا که می نویسم توی این شهر گم شده میان اذهان پریشان همه آدمهای دل نگران و من آرزو میکنم بارها و بارها بازگردد به این شهر شلوغ آدمها چنانکه زمانی پیش ازین داستان کوتاه آن شب زیر ساباط را از شخصیت و خاطره او نوشته بودم و کسی چه می داند شاید باز هم بنویسم.خدایش به رحمت بیامرزاد.

برای رسول جعفریان

گویا او برای چندمین بار از ریاست کتابخانه مرکز اسناد و مجموعه موزه های مجلس شورای اسلامی استعفا داده اما لاریجانی هنوز موافقت نکرده با آن.رسول جعفریان را اول بار به هنگام زمستان۱۳۸۳در سمینار ایران شناسی دیدم و البته نام و آثار متعددش را قبلترها با آنها آشنایی داشتم.چندین سال بعد این اما در محل کتابخانه و مرکز اسناد مجلس واقع در بهارستان جزو گروه کارمندان و پژوهشگران مجموعه تحت مدیریت او بودم که در آن روزها وی را مردی فاضل پژوهنده ای پرکار و البته مدیری توانا و متوجه به وضعیت کارمندان و کارکنان زیر دستش یافتم.من کتابخانه و مرکز اسناد مجلس را قبل جعفریان هم دیده بودم و به واقع او بعد آمدنش در کوتاه زمانی انقلابی کرد در سرویس دهی به مراجعه کنندگان و همچنین نظم بخشیدن به امور و احیای مجدد سند خوانی و چاپ مکرر و با کیفیت نشریات و کتابهای تاریخی متکی بر اسناد گنجینه مجلس.او مدیری بود توانا و البته بی ادعا و با سواد.

کشتی آنجلیکا

محمدرضا بزرگ نیا به درستی سازنده فیلمهای سخت سینمای ایران لقب گرفته بود زمانی.شاید هیچکس باندازه او علاقه مندان سینما را به تلاطم دریاها نبرده در کشور ما.کلاس اول راهنمایی بودم که تبلیغات فیلم سینمایی کشتی آنجلیکا را توی روزنامه ها دیدم و اسم فیلم آنقدر پرطمطراق بود و عکسهایش هم به همان اندازه پرکشش که توی ذهن نوجوانم ماند و البته فیلم را سالها بعد از تلویزیون دیدم و گویا سال سوم دبرستان بودم و خرداد بود و گرم بود و من برای امتحان زیست شناسی میخواندم که عصر جمعه ای تلویزیون کشتی آنجلیکا را نشان داد.فیلمی حادثه ای با داستان جذاب و چهارچوبی مستحکم که به مدد حضور عزت اله انتظامی داریوش ارجمند مهدی فتحی پرویز پورحسینی مجید مظفری جمشید جهانزاده کتایون ریاحی و حتی برخی افراد بومی محلی بنادر جنوب کاری قابل تحسین درآمده بود و هنوز هم بعد سالها میشود به تماشایش نشست و به سازنده اش دست مریزاد گفت.

آقا و خانم اسمیت

دیشب یکی از شبکه های چهل و چندگانه رسانه ملی داشت این فیلم سینمایی را نشان میداد و البته با همه هنرپیشه ها و ابزار و ادوات هالیوودی اش.بله زمانه تغییر می کند و گاه چنان سریع و برق آسا که حتی آدمها مجال پیدا نمی کنند این همه تحولات را در ذهن آشفته خود متصور شوند.ینگه دنیا با همه بدی هایش مهمان شبانه خانواده های ایرانی میشود تا با ستاره ها و تکنیکهای مدرن و به روزش از ما دلبری کند.وقتی که رسانه ملی به خانم و آقای اسنیت رخصت میدهد یعنی که در این دنیا هیچ چیز و هیچ کس مطلق نیست یعنی که هنوز هم زندگی هست و تغییر دمادم و برای رسیدن این تغییرات نبایست عجله کرد.اصلا سیر پرشتاب و رو به جلوی دنیای دود و فولاد و صنعت و رسانه همه ما را به پیش می برد خواسته یا ناخواسته.

برای احمد زیرک زاده

مهندس احمد زیرک زاده یکی از یاران وفادار نهضت ملی ایرانیان و دکتر مصدق بود.جد بزرگ وی معروف به ملا زیرک بود که از یزد پای در راه تهران نهاده بواسطه سواد و آشنایی اش با علوم عقلی و نقلی به دربار قاجارها نیز راه یافت.این خانواده اصالتا از اهالی منشاد یزد بودند و پدر زیرک زاده از زادگاهش کنده به اصفهان ساکن شده همزمان با بالا گرفتن کار مشروطه خواهان و بواسطه دوستی نزدیکش با ملک المتکلمین و سیدجمال واعظ وارد عرصه سیاست شد.وی مردی آداب دان و آشنای به زبان فرانسه بود.بعد از پدر نیز پسر یعنی مهندس احمد زیرکزاده پای دز راه سیاست نهاده بعد از شهریور۱۳۲۰در تاسیس حزب ایران و بعد پاگرفتن جبهه ملی نقش آفرینی نمود.وی از جمله وکلای موثر جبهه ملی در مجلس هفدهم بود که حتی سالهای بعد کودتا هم به آرمانهای مصدق و مردمان آرزومند کشور خود وفادار ماند.

برای سیدضیاالدین دهشیری

دکتر سیدضیاالدین دهشیری در اواخر عهد قاجار در یزد متولد شد پدرش از بنیانگزاران آموزش و پرورش جدید در این دیار و دایی اش مرحوم صمصام شاعری چیره دست و از آخرین بازماندگان حلقه متصوفه نیک اندیش اهل کویر بود.سیدضیا دهشیری پس از پایان تحصیلات و در اواخر عهد رضاشاهی وارد اداره ثبت اسناد یزد شد اما با همزمان شدن رخدادهای ناشی از واقعه شهریور۱۳۲۰به چپ غلطیده وارد سیاست بازیها شده به سبب شور جوانی از خدمات دولتی اخراج و سالهای بعد کودتا را زمانی در محبسهای تهران و اصفهان گذراند.اشعار و مقالات و ترجمه های ارجدار وی ابتدا در همان نشریات حزبی چاپ میشد.دهشیری سالهای پختگی را به ادامه تحصیل و همزمان تحصیل در دانشگاه تهران پرداخته به کار کارمندی در همانجا نیز مشغول بود.سختی روزگار و تسلط وی به زبان فرانسه خیل عظیم صاحب منصبان بی سواد کشور میراث دار کودتا را روانه این مرد بزرگ نمود تا در قبال پرداخت مبلغی برای ایشان رساله دکتری بنویسد.ضیاالدین دهشیری عاقبت با مدرک دکترای زبان و ادبات فرانسه از دانشگاه تهرا فارغ التحصیل شد.او یکی از نامداران عرصه ترجمه ایران بود که نقشی غیر قابل انکار داشت در آشنا نمودن مردمانش با اندیشه نوین.خدایش به رحمت بیامرزاد.

برای عبدالحسین هژیر

هنری مردی بود دانشمند و با سواد که حوضچه کم عمق سیاست فریبش داد.در ایران ما سیاستمدار جوان اهل علم و ادب و کوشای عرصه ترجمه دانشهای مردمان دیگر کمیاب بوده همیشه و شاید این آلودگی دنیای حقیر سیاست بازهاست که وا می داردمان که بگوییم کاشکی فلان شخصیت اها ادب وارد این وادی نمیشد.هژیر شاید رک و راست بوددر جهت گیری ها و اقداماتی که گمام میبرد سود جامعه اوست اما تا به امروز سندی مبنی بر داشتن نوعی از انواع مختلفه فساد و یا حتی وابستگی کورکورانه و زندگی مزدور وار برای او ارائه نشده از سوی مخالفانش و میرلث داران آْن جماعت خشمگین.ای کاش مانده بوده و به مترجم یا مولفی بزرگ بدل شده بود در تاریخ ما.

روشن نگری

در اندیشیدن دلیر باش.این است شعار روشن نگری.جمله ای بس ماندگار و عمیق از هوراس شاعر و متکلم متهور یونانی در سالهای قبل میلاد.اندیشیدن بی گمان مهمترین وجه ممیزه انسان از باقی موجودات بوده و دلیرانه اندیشیدن یکی از مهمترین ویژگیهای انسان مدرن است.روشن نگری و اینکه اساسا روشن نگری چیست از مهمترین سولات جامعه روشنفکری غرب جدید در قرن هفدهم بود که فیلسوفی همچون کانت آن را طی مقاله ای اینگونه تعریف میکند:روشن نگری خروج از صغارت خویش است که استوار بوده بر تقصیر خویشتن و عزم به دلیرانه اندیشه کردن و جدال با دنیای نا دانسته ها.

برای حاجیعلی رزم آرا

وی در خانواده ای نظامی متولد شد و جزو معدود صاحب منصبان فرنگ رفته ارتش مدرن ایرانیان بود.رزم آرا در سالهای بعد شهریور۱۳۲۰به عنوان چهره ای مصمم باسواد و کاردان در عرصه متلاطم سیاست ایران چهره نمود.مردی بود که تاریخ به استقلالش در رای و شخصیت و همچنین مبرا بودنش از هر نوع فساد و آلودگی بویژه طمع مال اندوزی و پشت هم اندازیهای معمول جامعه ایرانی گواهی می دهد.واقع بینی وی درخصوص میزان توانایی های کشورش و نیز عزم جدی برای تعامل با همه جریانات و گروههای سیاسی من جمله حزب توده او را دارای صداقت و صراحت برای حل بحران نفت با غربیها معرفی نمود.شاید اگر جامعه ما اندکی تحمل و تامل به خرج داده بود برای کنکاش در حرفهای این ژنرال پر اراده ارتش خود در سالهای بعد وضعیتی با ثبات بیشتر می داشت.

برای فرخی یزدی

شاگرد نانوایی بود که کودکانه بر علیه دستگاه مدیریت مدرسه مرسلین یزد شعر سروده معلمین انگلیسی مدرسه مزبور به جرم همین عصیان و سرکشی کودکانه اخراجش کردند.فرخی به همراهی مام میهن جوان شد و بیست سال نداشت که در صدر مشروطیت به محفل دموکراتهای یزد راه یافته در نخستین نشریات زادگاهش اشعاری را به دست چاپ سپرد. بعد دوخته شدن دهانش به دستور ضیغم الدوله قشقایی دوستانش او را از زندان رهانیده به پایتختش روانه نمودند.فرخی خیلی زود و به سبب قلم و زبان متهورش در تهران چهره شد.مخالفتش با قرارداد۱۹۱۹او را روانه زندان و بعد تبعید به بین انهرین تحت سلطه بریتانیا کرد.فرخی بواسطه دوستی با سردار اسعد و تیمورتاش فرصت یافت تا در عهد پهلوی هم طوفانش را منتشر نموده به عنوان وکیل مردم یزد روانه مجلس شورای ملی شود اما او اهل مدارا و معامله نبود پس سالها در به در اروپا شد بعد از اینکه به نیرنگ به وطنش باز آوردند دوباره روانه زندان شد.آخر فرخی در فرنگ هم روزنامه در آورده علیه زیاده خواهیهای پهلوی مینوشت.مردی بود نه در بند زن و فرزند و شاید هم سالهای رنج و تبعید و در به دری مبارزه مجالش نداد.به قول خودش از کرم شاه قصرنشین شده بود و همانجا هم ناجوانمردانه هلاکش کرده جسد بی روحش را شبانه در گوشه ای از گورستان مسگرآباد چا کردند.خدایش به رحمت بیامرزاد که شهید راه عزت و آزادی ایرانیان می خواست خود را.

برای سید ابوالحسن حایری زاده

پسر میرزا سیدعلی حایری مدرس طراز اول یزد بود که از مادری مشهدی و در سبزوار متولد شد.دوران کودکی را در مشهد و یزد گذرانده جوانیش مصادف با رخداد انقلاب مشروطیت بود که او را هم به مانند بسیاری به دامان سیاست بازی روزگار کشاند.حایری زاده در مجلس پنجم و ششم جزو گروه اقلیت حامی سیدحسن مدرس در مواجهه با رضاخان بود.بعد از تثبیت قدرت پهلوی او مجلس را رها کرده به دستگاه قضایی تازه تاسیس داور رفت.در سالهای بعد شهریور۱۳۲۰دوباره به عرصه سیاست باز آمده و در مجلس پانزدهم و با جلب رضایت قوام از سبزوار شهر مادریش به وکالت مبعوث گردیده با نطقهای جنجالی در مجلس شانزدهم به هواداران مصدق و جبهه تازه تاسیس ملی پیوست.حایری زاده در نیمه راه از مصدق بریده به منتقدان و سپس مخالفان او پیوسته گویا در کودتای ۲۸مرداد هم بی تاثیر و بدون نقش نماند.حضور در مجلس هجدهم و پست سفارت سیار در اروپا که از جانب تیمسار زاهدی گرفت آبی سرد بود بر همه سالهای آزادی خواهی وی.حایری زاده یزدی بود و صدالبته مثل اغلب ایشان به غایت محتاط و محافظه کار و حسابگر هرچند که این محاسبات در نهایت به زیان او و کارنامه اش شده باشد.

برای سیدعلی اکبر موسوی زاده

وی فرزند سیدابوالقاسم مازار از تجار خوشنام و سیاسیون یزد در عهد مشروطیت بود.موسوی زاده تحصیلاتش را علاوه بر زادگاهش در مشهد و اصفهان پی گرفته در اواخر دوره قاجار وارد عرصه پرتلاطم مطبوعات ایران آنروز شد.در این سالها روزنامه های پیکار قیام و طوفان را به دستیاری فرخی یزدی در تهران منتشر می کرد که همگی به سبب برخورد به سد محکم پهلوی اول به محاق توقیف رفت.موسوی زاده به اشاره علی اکبرخان داور وارد دستگاه نوین دادگستری شد.رفاقت و همراهی با فرخی و زندان رفتن در دوره پهلوی اول برای وی نیکنامی به همراه داشت چنانکه بعد شهریور ۱۳۲۰از سوی انگلیسیها و به اتهام ژرمانوفیل بودن دستگیر و مدتی در زندان متفقین به سر برد.موسوی زاده در سال ۱۳۲۴به واسطه رفاقت با قوام مدیرکل حزب دموکرات شده به عنوان وزیر دادگستری وارد کابینه گردید.همچنین ریاست دادگاه رسیدگی به اتهامات کارکنان دستگاه شهربانی رضاشاه از جمله پستهای مهم و پر هیاهوی او در سالهای ابتدایی دهه بیست به شمار می آمد.موسوی زاده در سال ۱۳۳۴و به هنگام مریضی روانه زادگاهش شده پس از چند ماه در گذشته در گورستان جوهرهر یزد به خاک سپرده شد.

انسان من و دیگری انسان ها

بی گمان پرداختن به دیگری در همیشه تاریخ یکی از دغدغه های مهم هر جامعه یا حتی کوچکترین کلونی های بشری بوده.اینکه من برساخته ذهن و فکرم اجازه بدهد تا تصوری از دیگر افکار و دیگران متفکر داشته باشم همواره اولین قدمها بوده برای ورود به عرصه پلورالیسم فرهنگی.به رسمیت شناختن تفاوتها و اجازه دادن به تنوع و تعدد یکی از کارسازترین ابزارها بوده برای گریز از جنگ و جدل.نشستن به نیتن تامل کردن در خواستها و تمایلاتی دیگرانی که مثل ما فکر نمی کنند دنیا را به گونه ای دیگر می بینند و صد البته که کاملا مثل ما حق حیات دارند.بشر در سراسر جنگها جدالها و همه لشکرکشیها و کشورگشاییها ناخواسته در جستجوی ترمیم روح تکه تکه شده خود بوده است.انسانیت مفهومی بس عظیم است که در روح و جسم یک انسان یا دسته و گروهی خاص نگنجیده هیچگاه.خود را آیینه تمتم نمای میراث بشریت انگاشتن فرضی است به غایت کودکانه.تاریخ به همه انسانها و حق و سهم می دهد که در پیشبرد وی و ساختن آینده شریک شوند و در این میانه حتی یک نفر را به دلیل اینکه سلیقه اش را نمی فهمیم شایسته نیست که نادیده بیانگاریم.شوپنهاور جایی می گوید هر انسان انسان دیگری است و خدا همه انسان هاست.

سگ و کوچه

عباس کیارستمی فیلم کوتاهی دارد به نام نان و کوچه که بی گمان یکی از شاهکارهاست در سینمای ایران و بویژه در قالب فیلم کوتاه.این اثر روایتگر داستان پسری کوچک است که چند نان در دست از نانوایی در کوچه ای باریک و دراز بسوی خانه شان می رود اما سر کوچه سگی بزرگ ایستاده و پسرک با دیدن او هول می کند و پا پس میکشد از رفتن.در همین فاصله چند عابر بزرگسال و یک دوچرخه سوار از مقابل سگ گذشته به طرف انتهای کوچه می روند.با سر رسیدن یک پیرمرد هست که پسرک قدم به قدم و در پناه او به طرف خانه اش روانه میشود اما یکهو وسط کوچه پیرمرد که سمعکی در گوش دارد به خانه اش رسیده با گشودن در به خانه وارد میشود و دوباره کودک در مواجهه با نگاههای هول انگیز سگ تنها می ماند.پسرک تا وسط کوچه را آمده و این بار بازگشتن و فرار هم برایش ممکن نیست.پسرک ناخودآگاه در مواجهه با پارس سگ تکه ای نان سنگک دستش را شکسته و جلوی سگ می اندازد سگ با ولع مشغول خوردن می شود و پسرک آرام و نان به بغل به طرف خانه اش در انتهای کوچه می رود.این فیلم چند لایه است و در لایه های زیرین خود می گوید که سگ هم جز موجودات حاضر و حذف ناشدنی از هر جامعه ای است و تنها مال دوران کودکی هم نیست.سگ همه جا هست توی کوچه توی خیابان دم مغازه بقالی و حتی ممکن است توی محل کارت هم با آن روبرو بشوی.آنچه که مهم است اینکه سگ به غیر پارس کردن کاری ازش بر نمی آید اما محض احتیاط صبح که از خواب بیدار شده و سر کار می روب حکما باید حواست را جمع کنی که خدای ناکرده یک وقت سگی توله سگی چیزی پاچه ات را نگیرد به هر جهت در اوج همه ضعف و ناتوانی و واق واق کردن بعضی هاشان ممکن است هار باشند و اصلا مهمتر اینکه سگ است دیگر اصلا مگر سگ بودن گناه است.به هر جهت مدارا کردن با همه موجودات و گاهی هم ندید گرفتن حشرات موذی کارسازترین توصیه بزرگان است.راستش یادم نیست کی و کجا خوانده ام:زمانی که در یک راه طولانی و سخت قدم بر می داری اگر بخواهی که به خاطر هر سگ ولگردی بایستی و به سوی او سنگ پرتاب کنی هرگز به مقصد نخواهی رسید.

برای دکتر محمود افشار

فرزند تاجر بزرگ یزدی حاج محمد صادق افشار بود و روشن اندیشی پدر بود که در اواسط دوره سلطنت شاه شهید ایرانیان او را به جهت تحصیل علوم جدید روانه هند و دانشگاهای دست ساز انگلیسیها نمود.محمود افشار در سالهای بعد انقلاب مشروطیت جهت تحصیل علم حقوق به دانشگاه ژنو در سوئیس رفت و در آن سالها با محمد مصدق هم درس و دوست و هم مرام شد وی در سالهای مقارن جنگ جهانگیر اول به محفل روشنفکران ایرانی در برلن آمد و شد داشت و مقالاتی در شرح مصیبتهای وارده به مام میهن نگاشت که در مجله ایرانشهر چاپ می شد این مرد بزرگ پس از بازگشت به ایران و در آخرین سالهای سلطنت سلطان احمدشاه مجله آینده را در می آورد که جزو معدود پایگاهای روشنفکران و میهن پرستان نیک نفس ایرانی بود.در زمان سلطنت پهلوی اول او به دستگاه قضا وارد شد و در سالهای بعد شهریور۱۳۲۰گاه عهده دار سرپرستی و کفالت وزارت فرهنگ هم بود.بنیان گذاری بنیاد موقوفات افشار و صرف همه ثروت پدری در راه نشر کتب و آثار ایران شناسی از جمله خدمات بزرگ وی بود.

ت مثل تقی زاده

یازده دوازده سال بیشتر نداشتم که با نام سیدحسن تقی زاده از طریق خواندن تاریخ مشروطه احمد کسروی آشنا شدم.تقی زاده در جوانی قدم به راه فرهنگ و تغییر و بعد هم سیاست نهاد او ساختارشکنی بود از خیل همه ساختارشکنان ایران اواخر عهد قجر و البته ناامیدانه دست به هر سو می یازید شاید که در آن شهر آشوبی دنیای قرن بیستم چیزی یا کسی دستگیری او و ایرانیان کند.تقی زاده از پایه گذاران شیوه جدید تحقیق و پژوهش در تاریخ ما ایرانیان است.مردی بود با سواد و البته به اقتضای جوانی و حتی شتابناکی زندگی سیاسی اش خبطهایی هم داشته.تقی زاده اعیان زاده و شاهزاده و آقازاده نبود او هرچه داشت به خود داشت تمامی خدمات و اشتباهاتش به همه روحیات پرتلاطم وی باز می گردد.نه مالی اندوخت نه خون و عرض کسی ریخت  نه حتی به فکر ردیف کردن میراث خورهای طاق و جفت برای خود بود بی شک کارنامه و زندگی طوفانی دمادم در حال تغییر او به مراتب پاک تر از زندگی بسیاری از مدعیان مزور خدمت همه دورانهاست.نویسنده و محققی بود که بارها برای حفظ تمامیت ایران و پیش بردن ایرانیان حتی به زور متوسل خودی و غریبه شد چرا که گمانش این بود دنیای امروز مجال ایستادن و استخاره گرفتن و سر به جیب مراقبت فرو بردن نمی دهد که بخواهی مصلحت اندیشی کنی و خودخواهانه و بی توجه به وضع هموطنانت به طمع تزکیه نفس خود باشی.تقی زاده بد یا خوب بود و بود و نبودش همواره برای ایران تاثیر گذار و این یعنی که بیهوده نزیسته او.

برای علی حاتمی

تا کی کبک و گوزن؟عزم شکار ناب کن.این دیالوگی جاودانه است که ابوالفتح سریال هزاردستان به رضا تفنگچی می گوید.سینما این صنعت غدار هزار چهره غرب مدرن را اگر که می شده رام و بومی و ایرانیزه اش کرد بی شک علی حاتمی این بزرگ را انجام داده است و نیز اگر بنا باشد روزگاری شوایه های فرهنگی ایران معاصر را ردیف کنند بی گمان علی حاتمی یکی از رشیدترین آنهاست.مردیکه مذهب و سنت و ملی گرایی را هیچگاه دستمایه کسب نام و نان نکرد او سعدی سینمای ایران بود دلاور مردی که به سان ابومسلم خراسانی نقش آفرینی نمود در به پرواز در آوردن دوباره ققنوس ایرانی.حاتمی هنری مردی بود جانفدا و فدایی ایران.اگر او نبود کی به فکر مشروطیت بود و ستارخان اگر همت او نبود کی به فکر کمال الملک یا موسیقی ایرانی بود اگر او نبود کی قدر مادر می دانست کی میتوانست این چنین تهران اواخر عهد قاجار و اوایل پهلوی را در همه اذهان ملت زنده کند.حاتمی روح نا آرام ایران و ایرانی بود.او نشان داد و ثابت کرد که هنرمند اگر به واقع هنری داشته باشد برای عرضه در هر شرایطی می شود کاری بهتر از نق زدن نمود.او بزرگ بود بزرگ زیست و دست به کارهایی بس بزرگ زد در میان همه هیاهوی آدمیان حقیر مدعی.خدایش به رحمت بیامرزاد.

برای سید کاظم حسیبی

مهندس حسیبی در خانواده یک تاجر یزدی و در شهر تهران متولد شد.پدر وی از اواخر دوره قاجار با مسافرت به مناطق قفقاز و ترکستان و عشق آباد روسیه به تجارت در آن نواحی مشغول بود اما در ابتدای دوره سلطنت پهلوی اول ورشکست شد.سید کاظم حسیبی جزو دانشجویانی بود که در زمان رضاشاه جهت ادامه تحصیل به فرانسه اعزام شد وی پس از بازگشت در اداره فلاحت و آبیاری و نیز به تدریس در دانشگاه تهران مشغول شد.وقایع بعد از شهریور۱۳۲۰ و دوستی با مهندس زیرک زاده بود که وی را به حزب ایران و سپس جبهه ملی کشاند.معروف است که نطقهای جنجالی حسین مکی در مجلس شانزدهم را مهندس حسیبی می نوشت.حسیبی در مجلس هفدهم به نمایندگی مردم تهران برگزیده شد.وی مشاور ارشد دکتر مصدق در امور نفت بود و نخست وزیر را در سفر به آمریکا و سازمان ملل همراهی نمود.حسیبی که در اوان جوانی زن و فرزند خردسالش را از دست داده بوده فردی به شدت مقید و مذهبی بود.او بود که در بعد از ظهر ۳۰تیر۱۳۳۱از رادیو تهران خبر پیروزی هواداران مصدق و استعفای قوام را برای مردم ایران اعلان نمود.مهندس حسیبی بعد از کودتای ۲۸مرداد مدتی مخفی بود و پس از دستگیری زمانی را به زندان و بازجویی پس دادن گذراند.او همیشه و همه حال به مصدق و جنبش ملی ایرانیان وفادار بود.با پیروزی انقلاب۵۷اعضای جبهه ملی مهندس حسیبی را به ریاست شورای مرکزی برگزیدند.حسیبی دهه شصت را هم به چشم دید و زیست و پاک رفت.او هیچگاه به مردم و میهنش پشت نکرد.

برای دکتر پاپلی

دکتر محمدحسین پاپلی یزدی دانش آموخته جغرافیا از فرانسه است.مردی که با اتکای به توانایی های خود به چهره ای بین المللی بدل شده و آثار فراوانی هم دارد.اما آنچه که این مرد را جذاب تر می کند جسارت و روحیه سرکش اوست.دکتر پاپلی نقادی را پیش از همه از خود و خانواده اش آغاز کرده آنجا که گذشته اش را پدرش را و پس و پشت زندگی خصوصی خود را در معرض تیغ تند هم وطنان می گذارد.خاطرات شازده حمام بی شک از جمله ارزشمندترین أثار فارسی در حوزه بیوگرافی و شرح حال نویسی است.پاپلی جسارت از خود به در آمدن و در خود نگریستن را داشته است و شاید این مهم ترین دستاورد وی از همه سالهای تحصیل و تدریس در ایران و فرنگ بوده باشد.

برای دکتر احسان نراقی

صبح جمعه یکی از روزهای زمستان۸۷حوالی ایستگاه متروی مطهری به دیدار احسان نراقی  در منزلش رفتم که از پشت آیفون جواب داد در را به رویم گشود و همسرش در حیاط به پیشواز آمده بود. توی اتاق که رفتم همان جلوی در نراقی با موهای سفید و آشفته گفت لازم نیست کفش بکنی و هدایتم کرد به سمت نشیمن و تعدادی کتاب و مجله گذاشت جلویم که تا بخوانی می آیم و رفت به اتاق دیگری و توی گوشی تلفن با آدم آنسوی خط در مورد مارکس میگفت و هگل و برآشفته هم بود موقع این جدل فکری و بعد چند دقیقه رفت توی آشپزخانه و یک لیوان بزرگ چایی ریخته بود و در حالیکه خطابم قرار داده بود و حرف می زد بلند بلند همانطور که با قاشقی بلند چایی را به هم میزد آمد طرفم.یک ساعتی بیشتر آنجا بودم و پیرمرد از سارتر گفت مارکس هگل ویتگنشتاین و بعد هم یکهو تاخت به فردید که مذبذب بود و شریعتی که هی انقلاب انقلاب میکرده برای جوانها و شاه که با خودخواهیش باعث و بانی تشدید استبداد فکری شده در ایران و چند تا کتاب هم داد از آثار خودش و آدرس چند تا از خانواده های قدیمی یزدی که برای پایان نامه ام به اطلاعات آنها احتیاج داشتم و این آخری را خانمش لطف کرد و نزدیک ظهر بود که خداحافظی کردم و آمدم بیرون.نراقی پایه گذار موسسه مطالعات اجتماعی در ایران بود و به همین سبب تلاشهایش ستودنی است.او کاشی بود و مثل همه مردمان کویر اهل مدارا با حکومتگران.بی شک او آخرین بازمانده و میراث دار علمای متعلق به مکتب نصیحه الملوک ایرانیان بود.خدایش به رحمت بیامرزاد.

برای سردار تشنگان

بی شک بهترین فیلمی که تا امروز در خصوص رخداد تاریخی مذهبی عاشورا ساخته شده سینمایی روز واقعه است.فیلمی که علاوه بر کارگردانی موسیقی گریم طراحی صحنه و بازیهای جاندار و قوی تکیه بر سناریوی فربه و چند لایه بهرام بیضایی دارد.آنجا که اسود آهنگر به جوان ترسای قهرمان داستان می گویدعشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت عشق یعنی گداختن تا این عشق با تو چه کند.صحنه های سنگ زدن به بتان فرو افتاده و آنجا که عبدالله به خود نهیب می زند با بودن بتان زنده آیا سزد که بتان مرده و فرو افتاده را سنگ زنیم؟صحنه عزاداری بادیه نشینان برای گذشتن بلای از آسمان رسیده و دیالوگهای پیر طایفه سوگوار آنجا که از قول حسین بن علی بر تماشاچی نهیب می زند:ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او.خودستایان تکیه بر اریکه ها زده اند و کتاب خدا را چنان می خوانند که سود ایشان است.آنان که طیلسان زهد پوشیده اند  تک پیرهنان را پیرهن بر تن می درند.آنان که دستار بر سر نهاده اند سر از گردن خداترسان می اندازند و آنان که آب بر مردمان می بندند مردمان را آب از لبه تیغ می دهند.اینان سپاه آز می زایند و دیوار غرور می فرازند و کوشکهای خودپرستی می سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست.این نیست آنچه ما می گفتیم.