برای دکتر احسان نراقی
صبح جمعه یکی از روزهای زمستان۸۷حوالی ایستگاه متروی مطهری به دیدار احسان نراقی در منزلش رفتم که از پشت آیفون جواب داد در را به رویم گشود و همسرش در حیاط به پیشواز آمده بود. توی اتاق که رفتم همان جلوی در نراقی با موهای سفید و آشفته گفت لازم نیست کفش بکنی و هدایتم کرد به سمت نشیمن و تعدادی کتاب و مجله گذاشت جلویم که تا بخوانی می آیم و رفت به اتاق دیگری و توی گوشی تلفن با آدم آنسوی خط در مورد مارکس میگفت و هگل و برآشفته هم بود موقع این جدل فکری و بعد چند دقیقه رفت توی آشپزخانه و یک لیوان بزرگ چایی ریخته بود و در حالیکه خطابم قرار داده بود و حرف می زد بلند بلند همانطور که با قاشقی بلند چایی را به هم میزد آمد طرفم.یک ساعتی بیشتر آنجا بودم و پیرمرد از سارتر گفت مارکس هگل ویتگنشتاین و بعد هم یکهو تاخت به فردید که مذبذب بود و شریعتی که هی انقلاب انقلاب میکرده برای جوانها و شاه که با خودخواهیش باعث و بانی تشدید استبداد فکری شده در ایران و چند تا کتاب هم داد از آثار خودش و آدرس چند تا از خانواده های قدیمی یزدی که برای پایان نامه ام به اطلاعات آنها احتیاج داشتم و این آخری را خانمش لطف کرد و نزدیک ظهر بود که خداحافظی کردم و آمدم بیرون.نراقی پایه گذار موسسه مطالعات اجتماعی در ایران بود و به همین سبب تلاشهایش ستودنی است.او کاشی بود و مثل همه مردمان کویر اهل مدارا با حکومتگران.بی شک او آخرین بازمانده و میراث دار علمای متعلق به مکتب نصیحه الملوک ایرانیان بود.خدایش به رحمت بیامرزاد.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:56 توسط هادی حکیمیان
|
هادی حکیمیان هستم متولد غروب پنجشنبه نیمه مهر1357که تاریخ خوانده ام و زمانی هم دلم میخواست نویسنده شوم همانطور که زمانی میخواستم فیلمساز شوم و زمانی هم روزنامه نگار و چند وقتی هم مدرس تاریخ یا که هم محقق و مقاله نویس آزاد و البته هیچ کدامش نشد و این وبلاگ هم چیزی است برای گریختن از هراسناکی واقعیت و شاید هم یک جورهایی نقب زدن باشد به روحیات پر هول و ولای یک تن ایرانی تنها و برای همین هم ارائه راهکاری مد نظر نیست.