صبح جمعه یکی از روزهای زمستان۸۷حوالی ایستگاه متروی مطهری به دیدار احسان نراقی  در منزلش رفتم که از پشت آیفون جواب داد در را به رویم گشود و همسرش در حیاط به پیشواز آمده بود. توی اتاق که رفتم همان جلوی در نراقی با موهای سفید و آشفته گفت لازم نیست کفش بکنی و هدایتم کرد به سمت نشیمن و تعدادی کتاب و مجله گذاشت جلویم که تا بخوانی می آیم و رفت به اتاق دیگری و توی گوشی تلفن با آدم آنسوی خط در مورد مارکس میگفت و هگل و برآشفته هم بود موقع این جدل فکری و بعد چند دقیقه رفت توی آشپزخانه و یک لیوان بزرگ چایی ریخته بود و در حالیکه خطابم قرار داده بود و حرف می زد بلند بلند همانطور که با قاشقی بلند چایی را به هم میزد آمد طرفم.یک ساعتی بیشتر آنجا بودم و پیرمرد از سارتر گفت مارکس هگل ویتگنشتاین و بعد هم یکهو تاخت به فردید که مذبذب بود و شریعتی که هی انقلاب انقلاب میکرده برای جوانها و شاه که با خودخواهیش باعث و بانی تشدید استبداد فکری شده در ایران و چند تا کتاب هم داد از آثار خودش و آدرس چند تا از خانواده های قدیمی یزدی که برای پایان نامه ام به اطلاعات آنها احتیاج داشتم و این آخری را خانمش لطف کرد و نزدیک ظهر بود که خداحافظی کردم و آمدم بیرون.نراقی پایه گذار موسسه مطالعات اجتماعی در ایران بود و به همین سبب تلاشهایش ستودنی است.او کاشی بود و مثل همه مردمان کویر اهل مدارا با حکومتگران.بی شک او آخرین بازمانده و میراث دار علمای متعلق به مکتب نصیحه الملوک ایرانیان بود.خدایش به رحمت بیامرزاد.