زندگی مجموعه ایست در هم برهم پیچیده و گاه ناهمگون از اوهام خیالات آرزوها شکستها ظفر یافتنها و همه عقده های فروخورده و تمامی ناکامی های تک تک انسانها.از اسطوره تمنای سیب توسط آدم تا وسوسه حوا و همه حقارتها و بزرگی فروختنهای بالانشینها و فروافتاده های این کره خاکی.گاهی آدم فکر میکند این همه هیاهو و کشمکش و دویدنها و زد و خورد برای چه؟مگر نه اینست که همه خواهیم مرد.چه بسیارند کسانیکه ناآمده باید بروند و کم نیستند آدمهایی که اصلا نمی دانند فرصت بی بازگشت عمر را صرف چه کرده اند.هستند کسانیکه حسرتهایشان به سان خاک فرو برنده گور ایشان را در خود میکشد.بازی کودکانه زندگی را بعضی به شدت جدی می گیرند و این قطعا بزرگترین حماقتهاست چرا که ما جمعی موجودات سرگشته و تیپا خورده ایم که تنها و در میان ترسی خودساخته رعا می شویم.با همین ترس جدالها کرده عاقبت خسته و تنها به سویی دیگر می گریزیم.ترسناک است و مایه نومیدی چرا که با همه آرزوها و ادعاهایمان همه هیچیم در پی پوچ.