استیصال
در منابع تاریخی آمده که به هنگام هجوم بنیان کن مغولان یک نفر سرباز مغولی به تنهایی وارد روستایی شده همه اهالی را در میدان ده جمع کرد که بیایید تا شما را بکشم.بعد آمدن جمعیت مغول به قصد کشیدن شمشیر دست به طرف غلاف آویخته به کمرش برد اما متوجه شد که شمشیرش نیست.غلاف خالی بود و مغول یادش آمد که در منزلی به فاصله چند فرسنگی روستا شمشیرش را زیر سر گذاشته و ساعتی را خوابیده بود اما بعد از بیدار شدن آنقدر عجله کرده بود که شمشیر را فراموشش شده بود بردارد.مغول بعد به یادآوردن قضیه با تشدد به جمعیت مرد و زن و خرد و کلان روبرویش نهیب زد که فلان فلان شده ها همینجا بمانید تا من بروم شمشیرم را بیاورم و گردن همه تان را بزنم.مغول سرآسیمه سوار اسبش شده به تاخت رفت و این رفتن و برگشتن وی در مسیر چند فرسنگی مزبور چندین ساعت طول کشید اما وقتی که دوباره و این بار با شمشیر به میدان ده برگشت متحیرانه دید که مردمان روستا همچنان مستاصل و ترس خورده به انتظار او ایستاده اند و وقتی که فحششان داد و خشمگینانه پرسش که چرا فرار نکرده اید از سوی ایشان جواب شنید که به کجا فرار میکردیم.گیرم که از دست تو می گریختم گیرم که ازین روستا میرفتیم گیرم که ازین شهر و ولایت میرفتیم مگر نه اینست که همه جا سیر سم مغولان است و هر جا هرکس را ببینند میکشند پس ما نرفتیم و ماندیم به انتظار.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:58 توسط هادی حکیمیان
|
هادی حکیمیان هستم متولد غروب پنجشنبه نیمه مهر1357که تاریخ خوانده ام و زمانی هم دلم میخواست نویسنده شوم همانطور که زمانی میخواستم فیلمساز شوم و زمانی هم روزنامه نگار و چند وقتی هم مدرس تاریخ یا که هم محقق و مقاله نویس آزاد و البته هیچ کدامش نشد و این وبلاگ هم چیزی است برای گریختن از هراسناکی واقعیت و شاید هم یک جورهایی نقب زدن باشد به روحیات پر هول و ولای یک تن ایرانی تنها و برای همین هم ارائه راهکاری مد نظر نیست.