غروب چهارشنبه دیروز مادربزرگم مرد.زیر پتو کنار بخاری و درست همانجا که خوابیده بود رفت و یک زندگی تمام شد.توی شناسنامه اش ۸۹ساله نشان میداد.دوران پهلوی اول و وقایعی نظیر کشف حجاب را کامل درک کرده بود و از آنجا که آنروزها سجل ها را زیاد دقیق نبوده اند در گرفتنش شاید نود یا حتی یکی دو سال بیشتر هم داشت با هفتاد و اندی بچه عروس و داماد و نوه و نتیجه و چندتایی هم نبیره.مادربزرگی نبود که از تیپ معمول مادربزرگهای قصه ها باشد پدرش مالک و زمین دار بوده بود و اواخر دوره قاجارها به حج رفته بود با قافله ای چنانکه مرسوم آنزمان بوده و گویا از بندرعباس را هم با کشتی و اندک تجارت و داد و ستدی هم داشته با شهرهای دیگر در زمان حیات خود و مادربزرگ من دختر چنین حاجی طایفه دار سیدی بود و این تنها رگه من که مالکان آب و زمین ایرانیان می رسد و البته هیچگاه افسوس نخوردم که کاش بچه مالکی دنیا می آمدم یا میراثدار فئودالیسمی رو به زوال.مادربزرگم هیچگاه ندیدم لالایی بگوید و بیشتر روحیات مردانه داشت و توی بچگی شنیده بودم که دیگران میگفتند رو دار و شرو هست و بعدها که بزرگ شدم و صفحاتی خواندم از تاریخ اجتماعی مردمان ایران دانستم که این خلق و خوی مردانه و جسارت گونه اش برای رو در رو شدن با مسائلی که زنهای معمول اطرافمان حذر داشتن از حتی نزدیک شدن برخاسته از همان تربیت خاص خانه های مالکان این ولایت داشته و دیگر آنکه بعد پدر و مادرم بی شک همین مادربزگ مادری ام که رفت بیشترین نقش را پرورش لااقل جسمانی من داشته است و من اما هیچگاه استعداد نداشتم تا از خلقیاتش که بر شمردم یاد بگیرم و او زنی بود سخت از آن تیپ زنهای سخت قصه های محمود دولت آبادی که برای زندگی کردن و اداره امورات خود در جامعه مردسالار ایرانی چندان متکی به پدر و شوهر و برادر و سایر مردهای فامیل نیستند.حقی که به گردنم داشت شاید از همه نوه ها و نتیجه ها و نبیره هایش بیشتر بوده باشد.مادربزرگی بود که بی گمانم پایان یک نسل اند و بی گمان او هم تا اینک دیگر کلمه شده و حالا که می نویسم توی این شهر گم شده میان اذهان پریشان همه آدمهای دل نگران و من آرزو میکنم بارها و بارها بازگردد به این شهر شلوغ آدمها چنانکه زمانی پیش ازین داستان کوتاه آن شب زیر ساباط را از شخصیت و خاطره او نوشته بودم و کسی چه می داند شاید باز هم بنویسم.خدایش به رحمت بیامرزاد.