برای فرخی یزدی
شاگرد نانوایی بود که کودکانه بر علیه دستگاه مدیریت مدرسه مرسلین یزد شعر سروده معلمین انگلیسی مدرسه مزبور به جرم همین عصیان و سرکشی کودکانه اخراجش کردند.فرخی به همراهی مام میهن جوان شد و بیست سال نداشت که در صدر مشروطیت به محفل دموکراتهای یزد راه یافته در نخستین نشریات زادگاهش اشعاری را به دست چاپ سپرد. بعد دوخته شدن دهانش به دستور ضیغم الدوله قشقایی دوستانش او را از زندان رهانیده به پایتختش روانه نمودند.فرخی خیلی زود و به سبب قلم و زبان متهورش در تهران چهره شد.مخالفتش با قرارداد۱۹۱۹او را روانه زندان و بعد تبعید به بین انهرین تحت سلطه بریتانیا کرد.فرخی بواسطه دوستی با سردار اسعد و تیمورتاش فرصت یافت تا در عهد پهلوی هم طوفانش را منتشر نموده به عنوان وکیل مردم یزد روانه مجلس شورای ملی شود اما او اهل مدارا و معامله نبود پس سالها در به در اروپا شد بعد از اینکه به نیرنگ به وطنش باز آوردند دوباره روانه زندان شد.آخر فرخی در فرنگ هم روزنامه در آورده علیه زیاده خواهیهای پهلوی مینوشت.مردی بود نه در بند زن و فرزند و شاید هم سالهای رنج و تبعید و در به دری مبارزه مجالش نداد.به قول خودش از کرم شاه قصرنشین شده بود و همانجا هم ناجوانمردانه هلاکش کرده جسد بی روحش را شبانه در گوشه ای از گورستان مسگرآباد چا کردند.خدایش به رحمت بیامرزاد که شهید راه عزت و آزادی ایرانیان می خواست خود را.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:1 توسط هادی حکیمیان
|
هادی حکیمیان هستم متولد غروب پنجشنبه نیمه مهر1357که تاریخ خوانده ام و زمانی هم دلم میخواست نویسنده شوم همانطور که زمانی میخواستم فیلمساز شوم و زمانی هم روزنامه نگار و چند وقتی هم مدرس تاریخ یا که هم محقق و مقاله نویس آزاد و البته هیچ کدامش نشد و این وبلاگ هم چیزی است برای گریختن از هراسناکی واقعیت و شاید هم یک جورهایی نقب زدن باشد به روحیات پر هول و ولای یک تن ایرانی تنها و برای همین هم ارائه راهکاری مد نظر نیست.