غروبِ  دیروز عمه ام مُرد؛نمی دانم  شاید هم سرِ شب بوده.یعنی من نُه شب خبردار شدم و وقتی که رسیدم هنوز ته مانده ای از گرمای نفس اش  بود توی خانه،با شوهرش و چند تا از بچه ها که به یک باره،یک شبِ بی مادر شده بودند.هوا تاریک بوده و خانه خلوت که نوه عمه ام می رود بالای سرش...چند بار صدا می زند و بچه هنوز در بُهت اولین مرگی بود که دیده... البته این بهت فقط مخصوص او نبود.پزشک آمده بود گواهی فوت صادر کرده بودند  و به گمانم ایست قلبی،اما مگر انسان به این راحتی مُجاب می شود به قبول مرگ عزیزش...معجزه...این جور وقت ها قوی ترین افراد  هم معجزه می خواهند و اندکی فرصتِ  درنگ برای به تعویق افتادن حضور سرد و بی رحمِ   آمبولانس...شاید که معجزه ای شود و این عزیز تازه گذشته شان برگردد به قوه  اعجاز.

این عمه ام که می گویم تنها دوسالی از پدرم بزرگ تر بود و به گمان من زنده ماندنش  تا دیروز و از پس همه مرارت های زندگی   چیزی کم از اعجاز نبوده.بله معجزه را او کرده بود با گذراندن  همه مادرانِگی ها  و البته یک بیماری دور و دراز هم.

شروع جنگ را من یادم نیست اما نمی دانم از کی توی ذهنم نقش بسته و دیگران گفته بودند برام که آخر شهریور59 این عمه ام با همه خانواده اش جنگ زده می شوند.گویا سر سفره بوده اند موقع ناهار که هواپیماهای عراق می آیند روی دشت ذهاب...درست بالای  شهر  سر پُل...و به یک باره تو مجبور می شوی که خانه و زندگی ات را،ناهار هنوز گرمِ سر سفره ات را بگذاری و... شهر زیر آتش دشمن است.

در سنین ده یازده سالگی بزرگترین شادی  و  دلخوشی من رفتن به خانه عمه ام بوده و حالا او دیگر نیست؛مُرده...در میان بهت و ناباوری  همه اطرافیان که امروز بردیمش  به گورستان...بله بخش بزرگی از  خاطرات و دلخوشی یک عمر زندگی  را بردیم به گورستان،سپردیم  به خاک، قسمش دادیم به امانت و من دیگر نتوانستم به آن  خانه  بروم،خانه ای که یک بخش عظیمِ خاطرات سالهای دور و نزدیک زندگی ام  را در میان در و دیوار خود بلعیده...پس گریختم...خورشید  غروب می کرد و من به ناگزیر گریختم  به خلوت تنهایی خود...و حالا  به هر سو که رو می گردانم همچنان  نگاه  اوست...نگاه پُر مهر  اوست  که قاب می شود جلوی چشم هام.عزیزی که دیگر نیست.خدایش به رحمت بیامُرزاد.