یادی از دکتر سید ابوالحسن جلیلی
یادی از دکتر سید ابوالحسن جلیلی
دکتر سیدابوالحسن جلیلی فرزند سناتور سیدکاظم جلیلی به سال 1305در تهران متولد شد.پدر وی که در جوانی از مشروطه خواهان یزد بود در اواخر دوره قاجار وارد مجلس شورای ملی شده تا پایان زندگی یعنی ابتدای دهه سی جزو تعزیه گردانهای اصلی مجلس و نزد دوستان خود مشهور به مرشد بود.نفوذ نامبرده در بین نمایندگان مجلس باعث شده بود که رضاشاه لااقل در اولین سالهای سلطنت بدون مشورت با مرشد اقدامی نکند.جد مادری سیدابوالحسن جلیلی،میرزا فتح الله خان مشیرالممالک مستوفی پر سابقه و با نفوذ یزد بود.جد پدری وی که از قضا هم نام او بود،از ملاکین منطقه و همزمان تحصیل داری مالیات روستای دره زرشک را بر عهده داشت.دکتر سیدابوالحسن جلیلی را تنها یک بار و آن هم زمستان1387 در آپارتمان مسکونی اش در یکی از برجهای ولنجک دیدم.برای نگارش پایان نامه و تکمیل بخش تاریخ شفاهی یزد به اطلاعات او بخصوص درباره سوابق پدرش احتیاج داشتم که به گرمی مرا پذیرفت.قرار ملاقات گذاشت که رفتم و برخلاف تصورم چنان با لهجه غلیظ یزدی صحبت می کرد انگار نه انگار هرگز در یزد زندگی نکرده.خوب البته تعجب من بی جا بود چرا که پدر و مادرش هر دو یزدی بودند و حتما لهجه رسمی خانه شان یزدی بوده.در ابتدای امر صحبتی از برادر کوچکش دکتر سیدمحمدحسن جلیلی شد که گفت مریض است وگرنه او هم علاقه مند بود که در دیدارمان باشد و من البته چند تایی ترجمه در حوزه نوشته های فلسفی از این برادر غایبش بعدها خواندم که می گفت او هم تحصیل کرده فرانسه است.دکتر جلیلی مثل همه یزدی ها یک حزم اندیشی و احتیاط کاری خدادادی داشت برای همین هم اجازه نداد صدایش را ضبط کنم.گفت در این سالهای اخیر بسیاری پا پی اش شده اند برای مصاحبه بخصوص راجع به دکتر فردید و سوابق دوستی شان اما او به همه جواب رد داده بود و با این حرف پیرمرد من هم ضبطم را توی کیف گذاشتم و مجاب شدم به نوشتن.البته در این مورد هم دکتر جلیلی بسیار رندانه سعی می کرد که از کنار سوالات بعضا ناشیانه یک دانشجوی تاریخ رد بشود.پیرمرد خودش از آشپزخانه برایم چایی آورد، چون که ظاهرا در خانه تنها بود خودش شخصا پذیرایی می کرد و با چه اصراری هم، طوری که دو سه بار شرم زده شدم.دکتر جلیلی از یک خانواده سیاسی و باسابقه بود و برای همین هم خاطرات خوب و مفیدی داشت.می گفت که خبر فوت مشیرالممالک را در بازار تهران از زبان یک بزاز یزدی شنیده؛این طور که روایت می کرد در همان سنین پائین روزی همراه مادرش فاطمه برای خرید به بازار رفته بوده که از قضا مادر جلوی مغازه یک بزاز یزدی مشغول قیمت کردن پارچه می شود و بزاز که می بیند این خانم همشهری اوست و به لهجه یزدی حرف می زند ناغافل می گوید؛حاج خانم دیدی چه خاکی به سر یزدی ها شد،مشیر هم مُرد.
نگو که این زن جوان دختر مشیرالممالک است و دکتر جلیلی می گفت با این حرف مغازه دار مادرم به یک باره و همان وسط بازار گریه را سر داد.دکتر جلیلی از پدرش سیدکاظم جلیلی گفت که شب های جمعه او و برادرش را برای خواندن زیارت عاشورا بالای پشت بام منزلشان در خیابان باغ سپهسالار می برده، همین طور از عادت پدر گفت که زیاد به یزد نمی آمده چون فضای بسته و محیط یزد را دوست نداشته.از مراجعه مکرر یزدی ها به منزلشان گفت از جمله عباس استادان که زمانی سردسته توده ای های یزد بوده و می گفت در خفا دوستی قدیمی با پدرش داشته.از دوستی پدر با سیدضیاءالدین طباطبایی گفت و اینکه به هنگامه تبعید سیدضیاء در فلسطین برادر کوچکتر او سیدعلاء الدین از محل در آمد مطبعه روشنایی پول می فرستاده برای سید که به علت دشمنی رضاشاه با سیدضیاء اغلب مسئولان حکومتی مانع می شدند و هر بار پدر وی یعنی سید کاظم جلیلی نزد مقامات واسطه می شده برای انتقال این پول.سوابق دوستی سیدضیاء و پدر دکتر جلیلی گویا به اواخر دوره قاجار می رسید چرا که در چهارمین دوره انتخابات مجلس شورای ملی هر دو از حوزه یزد انتخاب می شوند که البته سیدضیاء به سبب نقش آفرینی در کودتا و عواقب آن از ورود به مجلس دوره چهارم بازمانده و در نتیجه دکتر هادی طاهری جایگزین او می شود.جالب اینکه چند سال بعد سندی دیدم که گواهی می داد سیدضیاء جوان به هنگام مدیریت روزنامه جنجالی رعد به شدت پاپی متمولین و برخی مقامات دیوانی می شده و ایشان را تلکه می کرده، از جمله زمانی هم پا توی کفش مشیرالممالک مستوفی وقت یزد نمود آن هم تحت این عنوان که نامبرده مبالغی را بابت حق انحصار و تحدید و نیز مالیات معامله تریاک یزد بالا کشیده و برای دولت مرکزی نفرستاده،خلاصه اینکه سید با کشاندن این موضوع به روزنامه رعد چنان عرصه را بر مشیر تنگ می کند که در نهایت موفق می شود مبلغی قابل توجه از نامبره باج سبیل بگیرد و گویا با همان پول هم مطبعه روشنایی را در تهران می خرد.
به گفته دکتر جلیلی بعد از رفتن رضاشاه از کشور و با توجه به رونق گرفتن فعالیت های احزاب،جریانات مدعی آزادی خواهی مخالفین خود و از جمله پدر وی و دوستانش را دسته مرتجعین می گفتند.سناتور جلیلی که به گفته فرزندش در سالهای بعد از شهریور1320نبض مجلس شورای ملی را در اختیار داشت پس از بازگشت سیدضیاء از دوران تبعید بیست ساله نقش مهمی در تائید اعتبارنامه سید در چهاردهمین دوره مجلس شورای ملی ایفا نمود.دکتر جلیلی همچنین خاطراتی از زیر نظر گرفتن رفت و آمدهای خانه پدری اش توسط پلیس در دولت قوام السلطنه داشت.به گفته دکتر جلیلی به هنگام مرگ پدرش امیر تیمور کلالی از وکلای جوان مجلس شورا چنان گریه و زاری می کرد که همه گمان می بردند وی پسر سناتور جلیلی است(لازم به توضیح است امیر تیمور کلالی در خاطراتش که اخیرا توسط مرکز تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد منتشر شده به این رابطه صمیمانه با سناتور جلیلی اشاره کرده).دکتر جلیلی همچنین خاطراتی از سیدضیاء داشت به ویژه نقش سید در رهانیدن دکتر مرتضی یزدی از اعدام.شرح ماجرا هم اینکه بعد از کودتای28مرداد از جمله دستگیرشدگان دکتر مرتضی یزدی بود که به سبب سالها نقش آفرینی در ماجراهای مرتبط با حزب توده حکم اعدام برایش صادر شد و ظاهرا این حکم در آستانه اجرا بود که سیدضیاءالدین طباطبایی بواسطه حس همشهری گری و دوستی پدرش با پدر دکتر یزدی وارد عمل شده از طریق رفاقتی که با نیکلای پگوف سفیر کبیر اتحاد جماهیر شوروی داشت به شاه اعمال فشار می کند تا از اعدام دکتر یزدی در گذرد.اینکه چطور آدمی همچون سیدضیاء که از هواداران سیاست های بریتانیا بود می توانست همزمان با رجال عالی رتبه شوروی هم رفاقت داشته باشد چیزی بود که دکتر جلیلی هم آنرا مایه حیرت و در عین حال جالب می دانست. دکتر سیدابوالحسن جلیلی به سفارش پدر هرگز وارد سیاست نشده به تحصیل علم می پردازد.وی در سال1334دکترای فلسفه را از پاریس اخذ نموده پس از بازگشت بعنوان استاد و بعد رییس در گروه فلسفه دانشگاه تهران مشغول می شود.مطالعات وی بیشتر درخصوص اندیشه های کارل یاسپرس بوده،مدتی هم بعنوان وابسته فرهنگی ایران در فرانسه مشغول بوده، در دهه پنجاه همچنین به ریاست دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران رسید.دکتر جلیلی با همه پیشینه خانوادگی پدر،پدر بزرگ مادری،پسر دایی ها که مشیری های یزد بودند،پسر عمویش سناتور سیدمحمود جلیلی و حتی پدر خانمش عرب شیبانی که جزو نمایندگان متنفذ مجلس شورای ملی بوده خود را نسبت به سیاست بی علاقه نشان می داد و در پاسخم گفت استعداد لازم را در خود ندیدم و بعد از احضارش به ساواک گفت که چندین بار انجام شده و گویا به خاطر نظرات صریحش در جلسات اساتید دانشگاه تهران بوده.جالب اینکه دکتر جلیلی برخی اوضاع شهر یزد را همچنان دنبال می کرد و البته افسوس می خورد که خانه مشیرالممالک تبدیل به هتل شده و گفت که با توجه به تاسیس نخستین مدرسه جدید یزد توسط مشیر بسیار دوست می داشتم که خانه وی تبدیل به مدرسه می شد.فارغ از همه جدال ها و دسته بندی های سیاسی دکتر سید ابوالحسن جلیلی اما از جمله شخصیت های علمی و فرهنگی یزدی بود که شهوریور امسال بدرود حیات گفت.خدایش به رحمت بیامرزد.
هادی حکیمیان
هادی حکیمیان هستم متولد غروب پنجشنبه نیمه مهر1357که تاریخ خوانده ام و زمانی هم دلم میخواست نویسنده شوم همانطور که زمانی میخواستم فیلمساز شوم و زمانی هم روزنامه نگار و چند وقتی هم مدرس تاریخ یا که هم محقق و مقاله نویس آزاد و البته هیچ کدامش نشد و این وبلاگ هم چیزی است برای گریختن از هراسناکی واقعیت و شاید هم یک جورهایی نقب زدن باشد به روحیات پر هول و ولای یک تن ایرانی تنها و برای همین هم ارائه راهکاری مد نظر نیست.