دندان

دیروز که داشتم از گوشه نعلبکی به پسرم آب میدادم به یکباره متوجه شدم چیزی میان آب خوردنش تق و تق آرام صدا میدهد.نعلبکی را زمین گذاشتم و دهانش را نگاه کردم اولین دندانش نیش زده بود.میخندید و باز هم تشنه اش بود.

کوتاهی سفر

اردیبهشتی که گذشت به همراه گروهی از شاعران و نویسندگان سفری چند روزه داشتم به ترکیه.عمده وقتمان در استامبول گذشت و دیدار از میراث کهن و حیرت انگیز عثمانیها.کشتی مرمره یا ناوگان صلح را دیدیم و گفتگو با برخی مسافران چند سال پیش آن که برای شکستن محاصره غزه رفته بودند.گپ و گفتهایی کوتاه و شتابزده با برخی نویسندگان ترک و دیداری از دیار بکر و الفا و اسکندرون و غازی انتب که هر کدام برای خود جذابیتها داشت و ساحل مدیترانه و شب گردیهای ترکها و بازار پر رونق و جدالهای اینک هویدا شده اسلامیستها و کمالیستها و تلاشهای اردوغانیسم ترکیه برای صلح و صلاح دادن این دو و البته کردها و عربهای آنجا که هریک مطالبات بی پاسخ مانده خود را داشتند.ترکیه بی شک یکی از نادرترین آلیاژهای تاریخی است چرا که میراث سه امپراطوری بزرگ جهان یعنی بیزانس سلجوقی و عثمانی را در ظرف تمدنی خویش ته نشین کرده و اینک با یک دست سوی جهان اسلام و رویای احیای امپراطوری اخیرش میتازد و از سوی دیگر دست دوستی دراز کرده سوی اروپا.مردمانی شاد کوشا و سخت امیدوار به آینده این چیزی بود که بیش از همه به چشم می آمد.

آنچه گذشت...

نوشتن داستان کوتاه را از تابستان ۷۹شروع کردم اولین داستانم را محمد بهارلو در مجله گلستانه چاپ کرد که زمستان هشتاد بود و بعدها داستانهای دیگری ازم در نشریات گلستانه عصرپنجشنبه کلک آزما ادبیات داستانی زنده رود سروش جوان لیکو سلام بچه ها  چلچراغ حدیث زندگی و همچنین سایتهای سخن و دیباچه منتشر شد.به علاوه برخی داستانهایم در روزنامه های گلستان ایران خاتم یزد و نیز سایه بان چاپ شد و تا یادم نرفته در برخی نشریات دانشجویی مثل پاژنگ و پرنیان هم.به غیر از جلال توکلی که داستان و داستان نویسی و بسیاری چیزهای دیگر را از او یاد گرفتم ابوتراب خسروی اولین کسی بود که نگاه بومی ام به ادبیات را ستود و محمد کشاورز دبیر داستان مجله عصر پنجشنبه و محمد محمدعلی دبیر داستان نشریه کارنامه با آن حوصله قابل تقدیر و نقدهای منصفانه اش.اولین مجموعه داستانم با عنوان گل انارها را باد می برد محسن مومنی شریف به واسطه پایمردی های محمد مهدوی شجاعی در مرکز آفرینشهای حوزه هنری چاپ کرد و عمده حامی من برای چاپ این کتاب داوود غفارزادگان بود که پس از داوری کارم را قابل اعتنا برای چاپ می دانست و زمانی که به واسطه سخت شدن شرایط با خودم و ادبیات قهر کرده بودم امیرحسین فردی و حرفهایش باعث شدند که دوباره برگردم به نوشتن.حسین فتاحی و احمد دهقان به غیر از هم شهری بودن بسیار مایه امیدم شدند برای ادامه کار.از جشنواره های شعر و قصه جوان کشور برخی جشنواره های دانشجویی جشنواره دو سالانه کانون پرورش فکری مسابقه داستانهای مینی مالیستی نشریه چلچراغ و جشنواره یلدای اصفهان و نیز جشنواره ها  و مسابقاتی در استانهای گلستان کرمان و زاهدان چندباری دیگر هم تهران جایزه گرفتم.سخت ترین نقد کارهایم را از فیروز جلالی زنوزی شنیدم و راستش هیچگاه فکر نمیکردم قدم گذاشتن در راه نوشتن و ادامه اش این قدر سخت باشد.